شکوفه گیلاسم امیر مهدی جانشکوفه گیلاسم امیر مهدی جان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه سن داره
یاس سفیدم محمد طاها یاس سفیدم محمد طاها ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

❤ امیر مهدی اقاقیای سفید و محمد طاها یاس سفید من❤

خاله فرزانه

  سلام عمر و نفس مامان!امشب یکی از همکارای گلم خاله فرزانه با شوهرش خونه مون شام دعوت بودند.شما هم حسابی اتش سوزوندی نفسمممم!!!!!!!اخر شب که رفتیم برسونیمشون خونه من و تو هم با بابایی رفتیم و تو تو راه از خستگی خوابت برد عزیزم .امشب خیلی خوش گذشت گلم .من فرزانه رو خیلی دوست دارم چون هم شهری مامانم است و یک جورایی هم هم شهری بابام!!!میپرسی چرا؟چون هم اصفهانی و هم شمالیه!!در ضمن دختر خیلی عاقل و فهمیده ای هم هست.امیدوارم به اون و شوهرش هم امشب خوش گذشته باشه.یک جا میوه ای خوشگل هم برای من و بابایی اوردند که دستشون درد نکنههههه .بابایی هم تا تونست همش شوخی کرد و خندیدیم.من برای شام سوپ جو و کشک بادمجون و بوقلمون و مرغ و قرمه سبزی ...
12 اسفند 1391

کادوی تولد

  سلام کیک شکلاتی من!عزیز دلم بالاخره 10 اسفند هم تموم شد بابایی ساعت 11:30 شب!برای مامان یک کیک شکلاتی اورد که خیلی هم خوشمزه بود با یک شیشه ادکلن جیوانچی که من عاشقشم.دست بابایی درد نکنه.عزیز جون و خاله شقایق هم بهم زنگ زدند و تبریک گفتند و خاله گفت کادوی تو محفوظه!!!!وایییییییییییییییی!!!!دست همشون درد نکنه!   ...
12 اسفند 1391

عشق

  داستان کوتاه عشق در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود می بری؟” ثروت جواب داد: “نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ن...
10 اسفند 1391

عاشقتم عزیزترینم!

  با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی ! خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا !   ...
10 اسفند 1391

تولدمامان سوده

  سلام گل نازنینم!هنوز کوچولویی و نمیدونی امروز روز تولد مامانه!!!!بنابر این من خودم از طرف خودم!و از طرف تو!و از طرف بابایی!!!میگم تولدم مبارک!!!!!!!!!!!!!!من همیشه روز روز تولدمو دوست دارم با اینکه یک سال پیر تر میشم اما عاشق این روز تولدم هستم !!!!چون عزیز جون(مامان گلم) و خاله شقایق همیشه تو این روز به یادم بودند و هستند .خب منم الان سخت منتظرم اما هنوز بهم زنگ نزدند!!! ولی مطمینم یادشون می افته!!!خبری از کادوی بابایی هم نیستتتتتتتتتت!!!!!!وایییییییییی!!!!همه درگیرند !!!زودتر بزرگ شو گلم و تولد مامانو با زبون شیرینت تبریک بگو عزیزترینم! ...
10 اسفند 1391

اشکان

سلام ماه اسمونم!امروز بعد از پایان شیفتم خونه همکارم خاله فرزانه دعوت بودم من و چند تا از بچه ها.دوست فرزانه جون هم امده بود و یک پسر خیلی خیلی ناز به نام اشکان داشت و البته فوق العاده شیطون!فکرشو بکن!حتی از تو هم شیطون تر!!!!!دیگه فکر کن ببین چی میشه!!!!!در شکلات خوری فرزانه رو هم شکست و فرزانه داشت اتش میگرفت!!!!!!خب چه میشه کرد بچه اس دیگههههه!!!!بعد از عصرانه که خیلی فرزانه جون زحمت کشیده بود و کتلت کشک بادمجان و اش رشته و ژله درست کرده بود کلی عکس گرفتیم .تو هم ذوفق میزدی گلم تا اینکه مامان اشکان کار داشت میخواست زود بره تو هم شروع کردی به بهانه گیری .اخرش من گفتم اشکان داره میره امپول بزنه برمیگرده.تا اروم شدی.خب چکار کنم دیگههههه...
5 اسفند 1391

عزیز ترینم دوستت دارم!

  سلام تمام هستی من!امسال هم داره تموم میشه .عمرمون میگذره و چقدر تند عزیزترینم!اما هیچ با خودمون فکر کردیم که تو این سالی که گذشت چه کار کردیم....دوست داشتم امسال رو خوب شروع کنم اما الان یک دغدغه فکری دارم.کاش میتونستم خودم تصمیم گیرنده باشم اما خب...یک سری مسایلو نمیشه نوشت ...نمیشه گفت...و فقط باید تو دل نگه داشت...عزیزم زودتر بزرگ شو تا مامان بتونه تمام اون حرفهایی رو که نمیشه جایی نوشت و نمیشه به کسی گفت رو بهت بگه .عزیزم غرق در شادی میشم وقتی میبینم که قد میکشی و بزرگ میشی.امروز کلی لباس جمع کردم و گذاشتم کنار چون کوچک شده بودند و من اصلا برای کوچک شدنشان متاسف نبودم چون خوشحالم از اینکه سالمی و بزرگ میشی نفسم.چه روزهای س...
5 اسفند 1391