شکوفه گیلاسم امیر مهدی جانشکوفه گیلاسم امیر مهدی جان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه سن داره
یاس سفیدم محمد طاها یاس سفیدم محمد طاها ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

❤ امیر مهدی اقاقیای سفید و محمد طاها یاس سفید من❤

مو یا گوش؟!!

  سلام شیر عسل مامان!!!عزیز دلم از اونجایی که شما همیشه وقت شیر خوردن موهای منو میگیری تو دستت و شیر میخوری من امروز داشتم ناهار درست میکردم و تو هم میخواستی شیر عسلتو بخوری و همش میگفتی مامان بیا مو!منم گفتم مامانی بیا موهای شرک رو بگیر .تو گفتی:مامان مو نداره!!!!!وایییی مردم از خنده!گفتم :طوری نیست گوشهاشو بگیر و شیر بخور تا من بیام .این عکس هم در حال شیر عسل خوردن و دیدن شرک و گرفتن گوش شرک است!!!!! ...
9 بهمن 1391

فوتبال!!!

سلام قند عسلم.امروز از خوش شانسی و یا شاید هم از بدشانسی مامان شیفت عصرشو اف شد تا پیش تو و بابایی باشه اما....امان از فوتبال !ساعت 3 فوتبال پیروزی و استقلال بود و امیر مهدی دوست داشت با باباییش بازی کنه و بابایی هم جو گیر شده بود و بهش میگفت من میخوام فوتبال ببینم و نزدیک بود با هم دعواتون بشه .و اما مامان فداکار که من باشم گفتم امیر بریم تو اتاق بازی و اولش یک کم با پتو ها بازی کردیم بعد گفتم لالا کنیم قبول نمیکردی انقدر باهات حرف زدم تا راضی شدی و خودمو زدم به خواب...اما مگه خوابت میبرد!!!!ساعت 3 شد4!!!و همش بازی کردی !موهاموکشیدی .با لحاف و پتو ها بازی کردی و بالاخره 90 دقیقه فوتبال تمام شد !!!و تو در ساعت 5 خوابیدی!!!وایییییییی...
6 بهمن 1391

یک روز پر از شیطنت!!!

  سلام نازنین پسرم.این عکس مربوط به امروزه بعد از کلی فعالیت و شیطنت روز که اخرش ساعت 12:30شب از خستگی خوابت برد. عزیزم امروز موبایل اسباب بازیتو برداشته بودی و میخواستی بزنیش به شارژ و میگفتی شارژ نداره!!!و چون من همیشه گوشیمو وقتی به شارژه رو میز مبل میذارم تو هم همون کارو کردی اما تا خواستم ازت عکس بگیرم متوجه شدی و نذاشتی بعد هم ادای عکس گرفتن خودمو در اوردی!!!!یاد گرفتی وقتی میخواهی دل منو به دست بیاری بهم میگی مامان سوده!!!!الهی قربون صحبت کردنت برم !عزیزم وقتی بابایی رفته بود مسافرت یک قالیچه پشمی باریک اورد تا وقتی تو سالن دراز میکشه زیر پاش گرم باشه و ظهر ها هم که میخواد تو سالن بخوابه روی همون دراز میکشه تو امروز رفته ب...
6 بهمن 1391

دوست

به خیلیها میگیم “دوست”… به هرکسی که بتوونیم باهاش بیشتر از یه سلام و یه حال و احوالپرسی ساده حرف بزنیم. خیلی از این “دوست”ها، دوست نیستن. همکارن، همکلاسین،فامیل دورن،همسایه ن، یه آشنان ”دوست” اونیه که باهاش رازهای مشترک داری. اونیه که وقتی دلت گرفت اول از همه شمارهء اونو میگیری. اونیه که برای قدم زدن انتخابش میکنی. اونیه که جلوش لازم نیست به چیزی تظاهر کنی. که اگه دلت گرفت بهش میگی “دلم گریه میخواد!” اونیه که دستت رو میگیره و میگه “میفهمم”. که نمیخواد براش توضیح واضحات بدی. اونیه که سر زده خراب میشی سرش. نمیگی شاید آمادگی نداشته باشه. ...
5 بهمن 1391

مامانی و بابایی

  . مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد ! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود ! مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . . و پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند ! از طرف امیر مهدی تقدیم مامانی و بابایی!     ...
4 بهمن 1391

حرفهایی برای دلبندم

فـــــــرزنــــد عــــزیـــــزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است ؛ صبور باش و درکم کن... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم... برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن.. وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر! وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو.. زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم ...
4 بهمن 1391