شکوفه گیلاسم امیر مهدی جانشکوفه گیلاسم امیر مهدی جان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه سن داره
یاس سفیدم محمد طاها یاس سفیدم محمد طاها ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

❤ امیر مهدی اقاقیای سفید و محمد طاها یاس سفید من❤

خدا و کودک

خدا و کودک کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگوین...
3 بهمن 1391

یک شب ترسناک...

  سلام عسل مامان!!!عزیزم مامان دیروز عصر کار بود  و بابایی هم رفت تهران.من میخواستم برم پیش عزیزجونت اما چون روز بعد یعنی امروزو صبح کار بودم با خودم گفتم مسیر خونه مامان تا بیمارستان زیاده و خونه خودمون موندم و هیچ فکر نمیکردم که.... دیشب ساعت 11:32 شب بود که دراز کشیده بودم و امیر هم موهای منو گرفته بود داشت شیر میخورد یک دفعه حالت تهوع بهم دست داد و دیدم زمین داره زیر پام میلرزه پاندول ساعت بدجوری بهم میخورد و بله....زلزله ای با شدت 5/5 ریشتر  اتفاق افتاد و همه رو اون موقع شب از خونه هاشون کشوند بیرون .واقعا وحشتناک بود مخصوصا از بعد از زلزله بم وقتی زلزله میشه ما واقعا میترسیم که مبادا اون بلا سر ما هم بیاد خدا ...
3 بهمن 1391

چشم به راه

چشم به راه : خدایا،آنان که همه چیز دارند مگر تو را،به سخره می گیرند آنان که هیچ ندارند مگر تو را،هر کودکی با این پیام به دنیا می آید،که خدا هنوز از انسان نومید نیست. خدا به انسان می گوید:شفایت می دهم از این رو که آسیبت می رسانم،دوستت دارم از این رو که مکافاتت می کنم. آنان که فانوسشان را بر پشت می برند،سایه هاشان پیش پایشان می افتد! ماه روشنی اش را در سراسر آسمان می پراکند و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد! کاریز خوش دارد خیال کند که رودها تنها برای این هستند که به او آب برسانند! خدا،نه برای خورشید ونه برای زمین بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد،چشم به راه پاسخ است . رابیندرانات تاگور(1861-1941)شاعر بزرگ هندی-از مجموعه«ماه ...
2 بهمن 1391

یک مسافرت دو روزه

سرسبزترين  بهار  تقديم   تو  باد               آواي خوش هزار تقديم تو باد                                                                   گويند لحظه ايست روئيدن عشق           &n...
2 بهمن 1391

مهمانی و درد دست امیر مهدی گلم

  سلام ماه اسمونم!امیر گلم امشب رفتیم خونه مامان بابایی و هر چی میخواستی با پسر عمه نجمه بازی کنی اون میترسید و نمیامد بازی .تقصیری هم نداره اخه اون مثل تومهد کودک نمیره و زیاد اجتماعی نیست بالاخره من با هر بدبختی بود شما دو تا رو کنار هم نشوندم و چند تا عکس ازتون گرفتم اما ناگهان امیر محمد بی هیچ دلیلی دستت رو گاز گرفت که درست روی استخوان انگشتت بود و انقدر گریه کردی که ضعف رفتی...الهی مامان برات بمیره بغلت کردم و بوسیدمت و گفتم طوری نیست باهات شوخی کرد اما تو قبول نمیکردی و میگفتی که درد میکنه میسولو(میسوزه)گفتم مامانی بریم چسب بخریم چسب بزنم روش و همونطور که گریه میکردی گفتی باشه و لباسهاتو هم پوشیدی تا بریم .اما امیر محمد...
2 بهمن 1391

تزیین تنگ ماهی با اسباب بازیهای عشق مامان!!!!

  سلام عشق و امیدم!!!عکس بالا تصویر هنرنمایی مامان سوده است .وایییییییییییییی!!!!خیلی دوستش دارمممممم!!!دیروز که خونه رو تمیز کردم دیدم تنگ خالی رو ناهار خوری کثیف شده بعد از اینکه خوب شستمش خاک شنی هاشو ریختم توش تا پف کردند و بعد دو تا از درخت ها و دو تا قو از اسباب بازی های شما رو کش رفتممم!!! و عشقولانه تنگو تزیین کردم و برای اینکه از چشمان تیز بینت مخفی بماند گذاشتم رو اپن اشپزخانه.اما امدی و گفتی :مامان توتو بده!!!!وایییییییییییییییییییی!!!!!مردم از خنده!!!!و برای اینکه حدس میزنم به علت بهانه گیری دوامی نداشته باشه ازش عکس گرفتم .عکسهای دیگه ای از جهات گوناگون.           &...
1 بهمن 1391

امیر خسته!!!

  سلام پسر خسته مامان!!!!این عکسو امروز تو ماشین ازت گرفتم وقتی شیفتم تموم شد و امدم دنبالت خواب بودی و به عبارت بهتر بیهوش شده بودی از خستگیییی!!!!!صبح ها دوست نداری زود بیدار بشی گلم.عزیزم وقتی رسیدیم خونه و خواستم لباسهاتو در بیارم بیدار شدی بابا وسط سالن ایستاده بود و وقتی دید بیدار شدی دستهاشو بی حرکت نگه داشت و همونجور ایستاده چشمهاشو بست (خیلی لوسی باباییی!!!!!)منم کارشو تقلید کردم فکر کنم منم لوس شدمممم!!!!!!!!!با تعجب نگاهمون کردی اما حرف نزدی ومن خنده افتادم!!!!بعد زدی زیر گریه الهی بمیرمممم گلم .بغلت کردم و برات شیر ریختم تا بخوابی اما میگفتی بریم تو اتاق و بردمت تو اتاق و لالا کردی نفسم.تا حالا هیچ وقت اینطور خسته ندی...
1 بهمن 1391