شکوفه گیلاسم امیر مهدی جانشکوفه گیلاسم امیر مهدی جان، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
یاس سفیدم محمد طاها یاس سفیدم محمد طاها ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

❤ امیر مهدی اقاقیای سفید و محمد طاها یاس سفید من❤

شیرین زبونیهای قند عسلم26

امیر مهدی دیروز منو صدا کردو گفت:مامان!!!بیا کارت دارم!!! مامان:باشه پسرم!!! و دست منو کشید و برد کنار کمد و ....بله...فشار سنج و گوشی رو میخواست! مامان:بیا پسرم ولی مواظب باش خراب نشه! امیر مهدی:باشه مامان!بیا فشارتو بگیرم!!! و مامان نشست و امیر مهدی گوشی رو انداخت گردنش و کافو دور دستم بست و شروع کرد به باد کردن دیده بود پیچ کنارشو اروم باز میکنم و عینا همون کارها رو تکرار کرد... مامان:فشارم خوبه اقای دکتر؟ امیر مهدی:من اقای دکتر نیستم!!!امیر مهدی ام!!! مامان: امیر مهدی جان!دلم درد میکنه چکار کنم حالا! امیر مهدی:صبر کن الان میام! و امیر مهدی سریع رفت تو اتاق...
19 شهريور 1392

شیرین زبونیهای قند عسلم25

امیر مهدی دیروز رفت کنار کمد و گفت:مامان !!!بیــــــــــــــــا!!کارت دارم!!! مامان:بله پسرم! امیر مهدی دست مامانو کشید و برد سر کمد و ....بله....گوشی و کاف فشار خونو میخواست!!! مامان:پسرم بگیر ولی مواظب باش خراب نشن! امیر مهدی:بیا!!!فشارتو بگیرم!!!! مامان:باشه پسرم! و امیر مهدی با دقت بسیارشروع کرد و گوشی رو انداخت دور گردنش(به جای تو گوشش!)و دستشو گذاشت رو دست من که مثلا نبض منو پیدا کنه!!!و کافو دور دستم بست و شروع به باد کردن کرد...دیده بود بعد من پیچو اروم باز میکنم و عینا همین کارو کرد!!و تمام کارهارو با اینکه فقط یک بار دیده بود درست انجام داد... مامان:اقای دکتر!!!فشارم خوبه؟...
19 شهريور 1392

شلوار !!!

  این شلوار باباست بپوشم ببینم به پام اندازه هست؟اخه همه میگن تو مرد شدی!!!     بازهم مامان شروع کرد!!تا من هر کار میکنم شروع میکنه به عکس گرفتن!!!!     ابرومو بردی!!!!بذار حداقل زیپشو ببندم !!!از دست این مامان!!!همش عکس میگیره و میخنده!!!     خودمونیمها بابا عجب قد بلندی داره ماشاالله!!!هنوز خیلی مونده من هم قد بابایی بشم!!!! ...
19 شهريور 1392

شیرین زبونیهای قند عسلم24

من و گل پسر داشتیم میامدیم خونه هوا تاریک شده بود امیر مهدی گفت:مامان!!!شلاقق(شقایق)میگه تاریکی که ترس نداره!!!! مامان:اره پسرم! امروز صبحکار بودم چون تعطیل بود بابایی با امیر مهدی رفته بودن خونه مامان بابایی اتفاقا امیر محمد پسر عمه امیر مهدی که دو ماه از امیر مهدی کوچکتره اونجا بود عمه فروغ از بندر سیدی باب اسفنجی برای امیر مهدی اورده بود چون میدونه امیر عاشق سیدیه باب اسفنجیه اما امیر محمد نذاشته بود سیدی رو بدن امیر مهدی و گریه کرده بود منم خبری از ماجرا نداشتم تا اینکه بعد از شیفتم امیرمهدی رو دیدم و بهم گفت:مامان! سیدی باب اسفنجی و پلنگ صورتی رو امیر محمد به من نداد انقدر گریه کرددددد!!!!! مامان:طوری نیست پسرم خودت...
11 شهريور 1392

به روایت تصویر....

به به !!حالا که از حمام امدم یک کم عکس بگیرم !!!   من ژست های مختلفی بلدم!!!حالا نگاه کنید!!!   دیگه عکس بسه!!!!میخوام بازی کنم!!!اخه من فقط چند ثانیه میتونم اروم بشینم!!!چه توقعاتی داره ای مامانم!!!! ...
8 شهريور 1392